آهسته از پله ها بالا رفت...
بالای پله ها چیزی از دستش افتاد.روی فرش کلفت صدای زیادی بلند نشد.ورا متوجه نشد که هفت تیر از دستش افتاده است.فقط میدانست که مجسمهء کوچک بچه زنگی را در دست دارد.
خانه چقدر ساکت بود!وبا این همه مثل خانه های خالی به نظر نمیرسید...هوگو بالای پله ها منتظرش است..."یک بچه زنگی تنها ماند."مصرع بعدی بالاخره چه بود؟چیزی درباره ء عروسی یا چیز دیگری بود؟دیگر به در اتاقش رسیده بود.هوگو در داخل اتاق منتظرش است.ورا اطمینان داشت.در را باز کرد...
نفسش گرفت.
آن چیست که از گیره ء سقف آویزان است؟طنابی با حلقهء آماده؟ویک صندلی که آدم رویش برود,یک صندلی که آدم بتواند با یک لگد آنرا بیندازد.
این چیزی ست که هوگو میخواهد...
واین البته آخرین مصراع آن شعر است."رفت و خودش را دار زدوسپس بچه زنگی باقی نماند..."
ده بچه زنگی نوشته ء آگاتا کریستی