در نبود تو
آینه شمعدانی ساخته ام
در آینه باد می آید
تو دور می شوی و چشمان بی ستاره
خاموش می شوند
با دستانی پر از نقره و رویا
{کیکاووس یاکیده}
در نبود تو
آینه شمعدانی ساخته ام
در آینه باد می آید
تو دور می شوی و چشمان بی ستاره
خاموش می شوند
با دستانی پر از نقره و رویا
{کیکاووس یاکیده}
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:7  توسط مریم
|
یخ کرده ام اما نه از سوز زمستان!
اما نه از شب پرسه های زیر باران
یخ کرده ام-یخ کردنی در تب-تبی که
-جسمم نه دارد باورم میسوزد از آن
یخ کرده ام! اما تو ای دست نوازش
روح یخی را با چنین شولا مپوشان
گرمم نخواهی کردو فرقی هم ندارد
یخ بسته ای پوشیده باشد یا که عریان
یخ بسته ام چون قطب آری این چنین است
وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان
یخ کرده ام!یخ کرده ام!ها...جان پنهاهم!
مگذار فریادت کنم در کوهساران
{محمد علی بهمنی}
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:24  توسط مریم
|