تبليغاتX
شبگرد کوچه باغ ترانه
شنبه 2 شهریور1387

 

به سفر بودم. وقتی برگشتم حسن یوسف پشت پنجره برگهاییش را از بی آبی گریه کرده بود.

-همین کافی ست آشفتگی بیاورد و یادش هر لحظه مرا بیاشوبد-حسن یوسف هدیه بود.

-اینگونه هم که بنویسم، وضعم را بدتر خواهید دید-با هم و در هم رشد کرده بودیم.او پنجره شد،و مرا نگاه خود کرده بود مرا گوش میکرد و من اورا گوش شده بودم.پنجره که خالی شد دیوار ماند-من برای پنجره ای که از ابتدا دیوار بوده است حسن یوسفی میهمان کردم که از ابتدایش نبوده است.پنجره به نشان دادن تعریف میشود-به معرفی کسی می آید-پنجره هر صبح تاشب چشم های عابران کوچه را میهمان میکرد و هر شب تا صبح میهمان چقدر وچراواگروشاید میشود.

حالا حسن یوسفی که سلامی را بی جواب گذاشته چگونه باید نوشت گاهی میشود میتوان کسی که نیست را پنجره کرد،حسن یوسف دید و برایش نامه نوشت.

 

"امیر عباس مهندس"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:42  توسط مریم  |