تبليغاتX
شبگرد کوچه باغ ترانه
دوشنبه 7 مرداد1387

 

من پنبه بودم توآتش ،تو پشت در من دم در
من بيست
ويك ساله بودم،توقدري از من جوانتر
.‏
آن
روز گنجشك
ها هم با اين كه برف بدي بود،..‏
حتّا خود من هم آنروز،تصميم بودم كه....آخر...‏
بايست آن دسته
گل
را...‏
‏ كه مي
خريدم،...خريدم.‏
وبرف بودو
‏ خيابان
پر
‏ كوچه
پر

‏ عابران
‏ پر
گنجشك
هارفته بودند.‏
من پشت در مانده
بودم.‏
دربازشد.“تو”،خودش بود.‏
‏ من برف بودم “تو”دختر.‏
من با خودم گفته
بودم:‏
اين بار اين بار اين بار،اين بار اين بار اين بار،اين بار،اين بارديگر...‏
دربسته شد.“تو”،خودش بود.‏
آن روز ،من برف بودم.‏
يا روز پايان دي بود يا روز آغاز آذر!...شايد توشايد من...امّا...‏
آن روز، فرقي ندارد يك فوج گلبرگ مرده،يك شاخه گنجشك پرپر.‏

آن روز ،آن روز بوده،البتّه امروز،امروز.‏
اما براي هميشه يكبار برگردازنوخودم را خودت را ،‏
گرماي“دربازشد”را،“گل
ها و گنجشك
ها”را در من به خاطر بياور:‏
‏/من ،پنبه بودم،توآتش.من بيست و يك ساله بودم.در،بسته شد
‏“تو”خودش بود.“تو”پشت در،من دم در.آن روز ،گنجشكها هم...‏
‏...گنجشك
ها
رفته بودند.شايد تو ...شايدمن...اما،‏
اين بار ،اين بار،ديگر.../‏
‏...مي
بخشي از اينكه من را با اين سرووضع ديدي
مي
بخشي از حرفها و از برف
هاي مكرّر.‏
امروز،البته روزاست!من،همچنان برف هستم.تو همچنان آتش
اما،من اين ور خط،تو آن ور
...پيش خودم فكركردم:‏
خوب است يادش بيايد:‏
من21 ساله هستم،او چندسالي جوان
تر
...!‏

{محمد جواد آسمان
}

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:44  توسط مریم  |