تبليغاتX
شبگرد کوچه باغ ترانه
جمعه 30 شهریور1386

 

طاقچه و قاب عکس و مادری که چشم به در دوخته

.

.

.

.

سالها میگذرد،

 قامتش خمیده و موهایش برفگون شده

اما هنوز هم پنجشنبه ها میرود رد نشانی

با گلاب و گل

مینشیند

بر مزارهایی که رویشان

                         حک کرده اند

 

شهید گمنام

 

مریم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:54  توسط مریم  | 

سه شنبه 27 شهریور1386

وقتی شده ای هیچگاه

فرقی میکنه

سه شنبه کوه بیام یا چهار شنبه

یا هنوز به روزی در آبان ، شهریور

و هر ماه دیگه ای

امید داشته باشم

وقتی مطمئنی بهار رفته

اومدن تو ذاتش نیست

چه سود بنشینی

دعا و ورد بخونی

یا عرضحال و نامه

سیاه کنی

خودتو

اون هم برا کسی که

دیدن ، خوندن ، شنیدنش

مثل بهار

در سفره.

 

از کتاب"نیلوفر و مهتاب"

امیر عباس مهندس

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:49  توسط مریم  | 

دوشنبه 26 شهریور1386
الهی!

بگو:"بارخدایا تویی که فرمانفرمایی،هر آن کس را که خواهی فرمانروایی بخشی واز هر که خواهی فرمانروایی را باز ستانی ،

 هر که را خواهی عزت بخشی و هر که را خواهی خوار گردانی. همهء خوبی ها بدست توست وتو بر هر چیز توانایی "

شب را به روز در می آوری و روز را به شب و زنده را از مرده بیرون می آوری و مرده را از زنده خارج میسازی و هر که را خواهی بی حساب روزی میدهی.

آیات ۲۶ و ۲۷ سورهء مبارکهء آل عمران

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:24  توسط مریم  | 

یکشنبه 25 شهریور1386
     هر کجا هستم

    باشم

            آسمان

                      مال من است

    پنجره ،

           فکر ، هوا ،

    عشق ،

                      زمین مال من است

         چه اهمیت دارد

                     گاه اگر

     میرویند

              قارچهای غربت!

سهراب سپهری

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:8  توسط مریم  | 

سه شنبه 20 شهریور1386

تو تنها مسافر این جاده ای

در شب سیاه که آسمان ستاره دانه میکند،

تنها تو هستی و امتداد خط هایی که هزاران کیلومتر به زنجیرت کشیده اند

تنها تو هستی با های و هویی بر سر و سکوتی بر  تن

تو هستی و تنفس باران و مشکی...

تنها تو هستی و یک جانماز برای رسیدن برای...(زندگی)

 "مریم"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:13  توسط مریم  | 

دوشنبه 19 شهریور1386
 

نشسته اند ملخ های شک بر برگ یقینم

ببین چه زرد مرا میجوند - سبز ترینم!

ببین چگونه مرا ابر کرد -خاطره هایی-

که در یکایکشان - میشد آفتاب ببینم

شکستنی شده ام -اعتراف می کنم -اما

ز جنس شیشهء عمر توام -مزن به زمینم

برای پرزدن از تو -خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟

نمی رسند بهم دست اشتیاق من و تو

که تو همیشه همانی -که من همیشه همینم

 

محمد علی بهمنی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:55  توسط مریم  | 

شنبه 17 شهریور1386

نشسته ام باز در سه گوش دیوار ... سرم را بر زانو هایم خم کرده ام و نگاهم ... گم شده است

 

یک، دو، سه ... می شمارم کاشی های اتاق را

 

دستهای سکوت بر شانه های خلوتم نشسته

اکنون تنها شده ام چون شاخه گل پژمردهء گلدانی که پشت پنجرهء خانه ای متروک جامانده باشد

.

.

.

من یک چوب جادویی می خواهم یک فرشتهء مهربان تا طراوتم بخشد

                                                                       مریم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:42  توسط مریم  | 

شنبه 17 شهریور1386

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:10  توسط مریم  | 

چهارشنبه 14 شهریور1386

 

باورم نمی شه دستات توی دست منه چشمات توی چشم منه قلبم داره تند تند می زنه حس می کنم که خواب می بینم

باورم نمی شه می گی تا ابد مال منی حرفایی که می خوام میزنی قلبم داری از جا می کنی حس میکنم عاشق ترینم

باور کردنی نیست این عشق و غمی نیست از درد و کمی نیست وقتی که تو هستی

باورم نمی شه اشکام دیگه از بی کسی نیست حرفام دیگه از نارسی نیست دستام با تو دیگه خالی نیست حس می کنم دیگه امیرم

باور کردنی نیست این عشق و غمی نیست از درد و کمی نیست وقتی که تو هستی

باور کردنی نیست... وقتی تو هستی!

رضا صادقی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:20  توسط مریم  | 

یکشنبه 11 شهریور1386

 

 بیشترین عشق جهان را

به سوی تو

می آورم

ازمعبرفریادها وحماسه ها

چرا که هیچ چیز

 در کنار من

از تو عظیم تر

نبوده است که

قلبت چون پروانه ای

ظریف و کوچک و

عاشق است

           

           احمد شاملو 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:37  توسط مریم  | 

یکشنبه 4 شهریور1386
من کویرم


خور هرم مهربانیم می بخشد و مهتاب پولک بارانم می کنم

خاروخسم

گه گاه بادی ، هی هی شتری ،خوشهء پروین و ثریایی را

به تماشا نشسته

                و من

 دست در دست ستاره ها به آسمان عروج می کنم

...

 " مریم"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:26  توسط مریم  | 

پنجشنبه 1 شهریور1386
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
از میان برده است طوفان نقشهایی را
که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب

هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک

سهراب سپهری برگرفته از وب سایت آوای آزاد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:58  توسط مریم  |