
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:42  توسط مریم
|
ماهی دلخسته منم بی کسم و بی همنفس خونهء من تنگه ولی فرقی نداره باقفس تو خونهء خالی من مرده هوای زندگی دیگه نفس های منم گرفته بوی کهنگی
دستای خشم ماهیگیر رود و واسم کرده یه تنگ کی حرفامو گوش می کنه حرف منه خسته ء گنگ نشسته احساس سکون رو تن بی حرارتم یه روز رها بودم ولی مرده دیگه جسارتم
تموم لحظه های من ساکت و تکراری شده تو رگای خشک تنم غصه و غم جاری شده همه بریدن از من و فقط تویی که با منی بیا بیا بی هدفم میون قفل آهنی
تموم لحظه های من ساکت و تکراری شده تو رگای خشک تنم غصه و غم جاری شده همه بریدن از من و فقط تویی که با منی بیا بیا بی هدفم میون قفل آهنی
ماهی دلخسته منم بی کسم و بی همنفس خونهء من تنگه ولی فرقی نداره باقفس تو خونهء خالی من مرده هوای زندگی دیگه نفس های منم گرفته بوی ژندگی
دستای خشم ماهیگیر رود و واسم کرده یه تنگ کی حرفامو گوش می کنه حرف منه خسته ء گنگ نشسته احساس سکون رو تن بی حرارتم یه روز رها بودم ولی مرده دیگه جسارتم
"رضا صادقی"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:1  توسط مریم
|
ای واژهء بکر جاودانه
ای شعر موحش زمانه
ای چشمهء سینه جوش الهام
ای حس لطیف شاعرانه
ای مطلع و مقطع غزل ها
ای لطف و ترنم ترانه
شبها که زدیده خواب گیرد-
شعرم به سرودهء شبانه
بینم که نشسته ای تو بیدار
بر بستر طفل پر بهانه
آوازهء گرم لای لایت
افکند طنین عارفانه
شاعر نه منم، – توئی که باشد
شعرت -همه شور مادرانه
احساس تو را کسی ندارد
از توست مرا هم این نشانه
محمد علی بهمنی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:22  توسط مریم
|
محمد علی بهمنی:
می پرسد از من کیستی؟ می گویمش اما نمی داند:
این چهرهء گمگشته در آیینه خود این را نمی داند!
می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
می کاودم می گویمش: چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویمش: گمگشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش: آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آنگونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:26  توسط مریم
|
یکی دو سه واژه مقابل من اند: تنهایی ، دلتنگی...
اما برای از تو نوشتن به هیچ کدامشان نیاز ندارم چرا که تو این جایی در قلبم در چشمم
آسمانم!
شوق بیکران چشمهایت را چشمانم نه آنکه ببینند،
بوسه می زنند
باران اشکت را شانه هایم نه آنکه میزبان باشند،
پناه اند
.
.
.
هفت آسمان سیاه عشق و مهر و لبخند
این سه چیز تمام دارایی من اند پیشکش نفس هایت
مریم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:24  توسط مریم
|