تبليغاتX
شبگرد کوچه باغ ترانه
شنبه 9 خرداد1388

آهسته از پله ها بالا رفت...

بالای پله ها چیزی از دستش افتاد.روی فرش کلفت صدای زیادی بلند نشد.ورا متوجه نشد که هفت تیر از دستش افتاده است.فقط میدانست که مجسمهء کوچک بچه زنگی را در دست دارد.

خانه چقدر ساکت بود!وبا این همه مثل خانه های خالی به نظر نمیرسید...هوگو بالای پله ها منتظرش است..."یک بچه زنگی تنها ماند."مصرع بعدی بالاخره چه بود؟چیزی درباره ء عروسی یا چیز دیگری بود؟دیگر به در اتاقش رسیده بود.هوگو در داخل اتاق منتظرش است.ورا اطمینان داشت.در را باز کرد...

نفسش گرفت.

آن چیست که از گیره ء سقف آویزان است؟طنابی با حلقهء آماده؟ویک صندلی که آدم رویش برود,یک صندلی که آدم بتواند با یک لگد آنرا بیندازد.

این چیزی ست که هوگو میخواهد...

واین البته آخرین مصراع آن شعر است."رفت و خودش را دار زدوسپس بچه زنگی باقی نماند..."

 

ده بچه زنگی نوشته ء آگاتا کریستی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:0  توسط مریم  | 

دوشنبه 21 اردیبهشت1388

 

شب تا صب بیدارم از عشقت میبارم بی خبر از  حال م موندی مهربون  یارم

دیگ ه بد جور دلگیرم دیگه از جونم سیرم تو سکوتم توی بغضم بی تو دارم میمیرم

اره میدونم و میدونی بد جور دیوونه م به امیدی به نویدی دارم  از تو میخونم دیگ ه بسه دل خسه داره از غم میپوسه جای خورشید توی چشم ام دیگه سوسوی فانوس ه

تو که نیستی  آواره م از دنیا بیزارم

تو که نیستی بی ماهم تک و تنها  توی راهم

تو که نیستی تاریکم به نبودن نزدیکم

تو که نیستی بی برگم بی روحم یک سنگم

تو که نیستی نه هوا هس نه نفس هس نه ترانه

تو که نیستی واس ه بودن نمی مونه ی بهانه

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:12  توسط مریم  | 

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388

آ وی خت ه ام

ا ز جایی که نمی دانم چیست

آویخته ام

از جایی که تا بیداری

یا خواب

یا آب

تنها فریادی فاصله است

 {زیر ضربه های لعنت که یه دشمنه تو خلوت}

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:49  توسط مریم  | 

چهارشنبه 12 فروردین1388

بندی گسسته است.

خوابی شکسته است.

رویای سرزمین افسانه شکفتن گلهای رنگ را از یاد برده است

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.

 

 

 

 

{سهراب سپهری}

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط مریم  | 

شنبه 24 اسفند1387

 

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعر تر از همیشه نشستم برابرش

 

خواهرسلام!با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

 

خواهر!زمان زمان برادر کشی ست باز

شاید به گوشها نرسد بیت آخرش

 

می خواهم اعتراف :کنم هرغزل که ما

با هم سروده ایم جهان کرده از برش

 

با خود مرا ببر که نپوسد در این سکون

-شعری-که دوست داشتی از خود رها ترش

 

دریا!سکوت کرده و من حرف میزنم

حس میکنم که راه نبردم به باورش

 

دریا!منم-همو که به تعداد موجهات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

 

همو که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون میخورند از رگ در خون شناورش

 

خواهر!برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

 

دریا سکوت کرده ومن بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

 

 

{محمد علی بهمنی}

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:21  توسط مریم  |