مرور میکنم اورا و مات میمانم دوباره خط به خط او رادقیق میخوانم نوشته ها همه مفهوم دیگری دارند چه رفته است براین واژه ها نمیدانم چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چودر گذرم کاماآزادگی و شیفتگی مرز ندارد ای هرچه صدا هرچه صدا هرچه صدا توسطر بعدتوجان من شده بودی و من جوان شده بود و اعتراف میکنم شوق ناگهان شده بودم ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود اینجا برای از تو نوشتم هوا کم است دنیا برای از تو نوشتم مراکم است فک کن!دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت؟!!گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم گفتم اما ای خدای دشت نیلوفر نیست در من تاب زیبایی توتعبییر رویای نادیده ای تو نوری که بر سایه تابیده ای تا لحظه عزیز تو ومن یکی شدن...
درنهایت به قول جناب مهندس:به کلماتی که برای یاری رساندن من نیامدند سلام برسانید...واعتراف میکنم شوق ناگهان شده بودم... ...
